سخنانی نغز از اشو

هیچکس دیگر نمی تواند بند اسارت از پایت بگسلد.

تو خود صیاد خودی، چگونه می توانم آزادت کنم؟

تو خود بند بگسل و رها شو!

تو عاشقی بر زنجیرهایت و آزادی از من می طلبی؟

چه خواهش عبثی !

تو خود عامل بدبختی ها و رنجهای خودی و از من آزادی را می طلبی؟

و تو همچنان همان بذرها می افشانی، به همان راه می روی، همان آدم گذشته ای،

و همان گیاهان را باغبانی ،

که می تواند تو را نجات دهد؟

چرا کسی باید تو را ناجی باشد؟

آزادی تو مسئولیت من نیست،

من در آنچه که هستی، نقشی ندارم،

تنها تو! تنها تویی که خود را به این روز انداخته ای !

/ 2 نظر / 5 بازدید
سی سی

در کنار خطوط سیم پیام خارج از ده دو کاج روییدند سالیان دراز رهگذران آن دو را چون دو دوست می دیدند روزی از روزهای پاییزی زیر رگبار وتازیانه ی باد یکی از کاج ها به خود لرزید خم شد وروی دیگری افتاد گفت:{ای آشنا ببخش مرا خوب در حال من تامل کن ریشه هایم ز خاک بیرون است چند روزی مرا تحمل کن} کاج همسایه گفت با تندی مردم آزار از تو بیزارم دور شو دست از سرم بردار من کجا طاقت تو را دارم بینوا را سپس تکانی داد یار بی رحم وبی محبت او سیم ها پاره گشت و کاج افتاد بر زمین نقش بست قامت او مرکز ارتباط دید آن روز انتقال پیام ممکن نیست گشت عازم گروه پی جویی تا ببیند عیب کار از چیست سیمبانان پس از مرمت سیم راه تکرار بر خطر بستند یعنی ان کاج سنگ دل را نیز با تبر تکه تکه بشکستند

سنگ صبور

سلام عزیزم خوبی تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب بدین سان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه چه آتش ها که در این کوه برپا می کنم هر شب