پیش اهل حرم و دیر زبون شد دل من

در خم زلف تو از اهل جنون شد دل من / و اندر آن سلسله عمری است که خون شد دل من
در ازل با سر زلف تو چه پیوندی داشت / که پریشان شد و از خویش برون شد دل من
این همه فتنه مگر زیر سر لطف تو بود / که گرفتار، بدین سحر و فسون شد دل من
سوخت سودای تو سرمایه عمرم ای دوست / می نپرسی که در این واقعه چون شد دل من
بی نشان گشتم و جستم چو نشان از دهنش / بر لب آب بقا راهنمون شد دل من
به تولای تو ای کعبه ارباب صفا / پیش اهل حرم و دیر زبون شد دل من
زلف بر چهره نمودی تو پریشان و نگون / که سیه روز، از آن بخت نگون شد دل من
روی بنما و زِ من هستی موهوم بگیر / سیر از زندگی دنیی ِ دون شد دل من
تا که از خال لبت نکته موهوم آموخت / واقف سرِّ ظهورات بطون شد دل من
ای صفا نور صفائی به دل "شیدا" بخش / تیره از خیرگی نفس حزون شد دل من 


/ 31 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سحر

سلام و درود ،با سپاس از شما برادر ارجمند در آمان خدای یکتا

غزل

ناله ی مرغ اسیر این همه بــهر وطــــن اســـت مـسلک مرغ گرفتار قفس ، همچو من است هـــمت از بــــاد ســــحر مــی طلبم گـر ببــرد خــبر از من به رفیقی که به طرف چمن است فـکری ای همـوطنان در ره آزادی خــویش بـنمایید که هــــرکــس نکند مـثل من است خـــــــــــــانه ای کو شود از دست اجـــــانب آباد ز اشک ویران کنش آن خانه که بیت الحزن است جــــامه ای کو نشود غرقه به خون بهر وطن بـــدر آن جامه که ننگ تن و کم از کفن است...

غزل

عقرب زلف کجت با قمر قرينه تا قمر در عقربه كار ما چنينه کيه کيه در می‌زنه من دلم می‌لرزه درو با لنگر می‌زنه من دلم می‌لرزه ای پری بيا در کنار ما جان خسته را مرنجان از برم مرو خصم جان مشو تا فدای تو کنم جان نرگس مست تو و بخت من خرابه بخت من از تو چشم تو از شرابه شعر منصوب به ناصرالدين شاه

غزل

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست همه جا خانهی عشق است چه مسجد چه کنشت سر تسلیم من و خشت در میکده‌ها مدّعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت ناامیدم مکن از سابقه ی لطف ازل تو چه دانی که پس پرده که خوبست و که زشت نه من از خلوت تقوی به در افتادم و بس پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت حافظا روز اجل گر به کف آری جامی یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت

محمد

شعر بسیار زیبایی است [گل]

رها

ی خوشا سودای دل از دیده پنهان داشتن مبحث تحقیق را در دفتر جان کاشتن از تکلف دوربودن ساده و خوش زیستن ملک دهقانی خریدن کار دهقان داشتن سربلندی خواستن در عین پستی ذره وار آرزوی صحبت خورشید رخشان داشتن

رها

امروز به پایان می رسد از فردا برایم چیزی نگو من نمی گویم : فردا روز دیگریست فقط می گویم : تو روز دیگری هستی تو فردایی همان که باید به خاطرش زنده بمانم