در همسایگی منزل ما به فاصله یک خانه یک خانه ویلایی کوچک هست که همچون منزل ما به صورت دو کله یعنی شمالی جنوبی است.یعنی دارای دو ورودی مجزا از دو کوچه مجزا است.از ورودی جنوبی یک مادر سالمند  همراه پسر مجردش و در ورودی شمالی پسر دیگر این خانم همراه با همسر و دو فرزندش زندگی میکنند. 

اشنایی چند ساله و علاقه شخصی من به مادر پیر و مهربان خانواده همیشه در این سالها وجود داشته است.

متاسفانه فرزندی که با همسر و بچه ها زندگی میکند با وجود اینکه در مجموع ادم بی ازار و سالمی است ولی کمی بد اخلاق و مشکل ساز است.و این اواخر به دلیل مسایل خیلی خیلی کوچک چند درگیری با ایشان داشتم که با وجود اینکه خودم هم وقتی کاسه صبرم لبریز میشود غیرقابل تحمل میشوم ولی به علت احترامی که برای خانم و مادرش قایل بودم موضوع رو زود تموم کردم.

دیروز که برای کاری بیرون امدم جلوی منزلشون و ازدحامی که بود تصورم بر این بود که بی بی به دیار باقی شتافته ولی فهمیدم که متاسفانه پسرش که تقریبا در محدوده سنی خودم بود مرحوم شده است.

به قول شاملو زندگی به طرز بی شرمانه ای کوتاه است . و بعضی مواقع بسیار بیشرمانه تر .

این زنگ های خطر همیشه برای ما به صدا در میایند. که زندگی کوتاه است .مهربان باشیم گذشت کنیم تحت هیچ عنوان و توجیحی حق و حقوق دیگران را نادیده نگیریم اما چقدر ما این زنگها را میشنویم؟

اگر قادر نیستیم که خود منشا تغییرات اجتماعی باشیم در محدوده خود سالم و با اخلاق زندگی کنیم.



تاريخ : شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠ | ٩:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : غلامرضا دهمشکی | نظرات ()
  • وبلاگ شخصی
  • اسپرت
  • 

    Top Blog
    وبلاگ برتر در تاپ بلاگر