سالهاست که مشتری یک لبنیاتی سنتی در محله مان هستم و با وجود اینکه در فاصله بین این مغازه و منزلمان چندین لبنیاتی مدرن تاسیس یافته امابه علت کیفیت محصولات و همچنین روحیه سنت گرای خودم همچنان مشتری مغازه ماندم و به فاصله هر سه چهار روز برای خرید مراجعه میکنم.

این مغازه را یک مرد حدود 60 سال و چند جوان اداره میکنند. به خصوص به علت شیرینی گفتار مرد 60 ساله  کمی هم البته کاملا مودبانه سر به سرش میگذاشتم .واین روابط دوستانه و شیرین به مدت سالها ادامه داشت.به خصوص در یک مورد که همیشه وقتی به یاد میاورم بی اختیار و بسیار میخندم و البته امکان بیانش اینجا نیست!!!

اخرین باری که به مغازه مراجعه کردم و مرد 60 ساله را دیدم وکمی هم گفتیم و خندیدیم دو روز بعد به مغازه برای خرید امدم که با پارچه سیاه و تسلیت همکاران و عکس ایشان مواجه شدم و بسیار ناراحت شدم.

روز بعد چند لحظه ای در مراسم ختم ایشان هم شرکت کردم و در اولین فرصت بعد از باز شدن مغازه به یکایک فرزندانش تسلیت گفتم.

اما جالب این بود که دو روز بعد که رد شدم همان مرحوم را دیدم که با لباس مشکی در مغازه ایستاده بود بسیار تعجب کردم و به این نتیجه رسیدم که حتما  ماست بند ها هرگز نمیمیرند!!

البته بعد متوجه شدم که چنین نیست و ایشان یک برادر دو قلو داشته اند و ایشان مرحوم شده اندومتاسفانه بر خلاف تصور اولیه ماست بند ها هم به دیار باقی میروند.

 



تاريخ : یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٠ | ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : غلامرضا دهمشکی | نظرات ()
  • وبلاگ شخصی
  • اسپرت
  • 

    Top Blog
    وبلاگ برتر در تاپ بلاگر