هیچکس دیگر نمی تواند بند اسارت از پایت بگسلد.

تو خود صیاد خودی، چگونه می توانم آزادت کنم؟

تو خود بند بگسل و رها شو!

تو عاشقی بر زنجیرهایت و آزادی از من می طلبی؟

چه خواهش عبثی !

تو خود عامل بدبختی ها و رنجهای خودی و از من آزادی را می طلبی؟

و تو همچنان همان بذرها می افشانی، به همان راه می روی، همان آدم گذشته ای،

و همان گیاهان را باغبانی ،

که می تواند تو را نجات دهد؟

چرا کسی باید تو را ناجی باشد؟

آزادی تو مسئولیت من نیست،

من در آنچه که هستی، نقشی ندارم،

تنها تو! تنها تویی که خود را به این روز انداخته ای !



تاريخ : جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠ | ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : غلامرضا دهمشکی | نظرات ()
  • وبلاگ شخصی
  • اسپرت
  • 

    Top Blog
    وبلاگ برتر در تاپ بلاگر